در این تفکّر و تحیّر بودم که گریبان مرا گرفته کشان کشان پیش کشید؛ فرمود که این سجداتِ اهل عادات نیست، بلک سجداتِ اهل سعادات است”243
3-6-3 بیخود شدن

در پاره ای از اوقات برای شیخ یا پیر حالاتی به وجود می آید که آنان را از خود بیخود
می کند و برخی از عارفان در این حالت بیخودی به صورت ناخودآگاه شروع به نعره زدن، گریه کردن یا جامه چاک دادن می کنند.
محمد بن منور در ضمن حکایتی روایت می کند که ابوسعید در حین مجلس گفتن به خاطر سخنی که یکی از مریدان بیان می دارد بسیار متحول می گردد و چنان انقلابی در ضمیر وی به وجود می آید که شروع به نعره زدن می کند:
“از جدم شیخ الاسلام ابوسعید، روایت کردند که یک روز شیخ ما ابوسعید، قَدَّسَ اللهُ روحَه العَزیز، مجلس می گفت. در میان سخن گفت: … در این ساعت کسی در میهنه می آید که خدای و رسول را دوست دارد و او خدای و رسول را دوست دارد… یک ساعت بود. گفت: “یا باطاهر! تو خادم درویشانی برخیز و یحیی ما را استقبال کن.”… درویشی از سرکوی درآمد، … و شیخ همچنان بر تخت می بود. یحیی ماوراء النهری را چون چشم بر شیخ افتاد خدمت می کرد تا به کنار دوکانی که بر در مشهد مقدس است … سه روز پیش شیخ مقام کرد. هر روز در مجلس شیخ بنشستی. شیخ در میان سخن روی به وی آوردی و سخنی دیگر بگفتی. یحیی خدمتی بکردی. روز چهارم برپای خاست و گفت: “ای شیخ! اندیشه فرو سو می بود” یعنی حج. شیخ گفت: “مبارک باد! سلام ما بدان حضرت برسان.” وی خدمتی بکرد و برفت … دیگر سال، همان وقت، شیخ در میان مجلس گفت یحیی ما را استقبال کنید… یحیی می آمد، … تا به کنار دوکان. و شیخ بر تخت بود. فراپیش شیخ آمد و دست شیخ بوسه داد… شیخ گفت: “یا یحیی! فتوح چنان حضرتی رستی نتوان کرد. آنچه آورده ای با جمع در میان باید نهاد و ایشان را فایده داد”. سر برآورد یحیی و گفت: “یا شیخ! رفتیم و شدیم و دیدیم و یافتیم و یار آنجا نه!” شیخ نعره ای بزد، گفت: “دیگر بار بگوی” دیگر بار بگفت. شیخ نعره ای دیگر بزد و گفت: “دیگر بار بگوی” سه دیگر بار بگفت. شیخ نعره ای بزد… و گفت: “ورای صدق این مرد، صدقی نیست. از وی شنوید.”244
گردآورنده مجالس سبعه و افلاکی هیچ اشاره ای به بیخود شدن مولانا در حین معرفت گویی و برگزاری مجالس نکرده اند.

فصل چهارم:
سخنان واعظان

4-1 محتوا

یکی از مسائل اصلی این گونه مجالس محتوای سخنان واعظان است، یعنی پیام و مطلبی که صوفی مجلس گو در حین مجلس گویی بیان می دارد و به مستمعان انتقال می دهد.
سبک و سیاق سخن شیخ صوفی تا حدودی حول محور ذوق و سلیقه مستمعان دور می زند یعنی رعایت کامل حال و هوای مجلس؛ نکته ای بسیار ظریف و دقیق است که نشان دهنده مهارت واعظ، در تشخیص آمادگی مجلس و رعایت مقتضای “حال و مقام” حاضران است. به عبارت دیگر سواد و بینش و دل آگاهی حاضران، در میزان ارزیابی و سنجش شیخ، فراز و فرودی سنجیده دارد.

4-1-1 ارشاد مریدان

عامه مردم به ویژه نسل جوان، در مجالس پیران و مشایخ صوفیه با تأثیرپذیری از سخنان گرم و گیرا و مواعظ و اندرزهای گران بهای ایشان به هر چه نابسامانی، بزه مندی و تبه کاری است، پشت پا زده و به صلاح و پارسایی و پیراستگی روی می آوردند. در مجالس صوفیان، که ظاهراً استثنایی برای آن نمی توان قائل شد، جنگ و جدل با نفس بهیمی، و نبرد جانانه و تمام عیار و مبارزه ای بی امان و تخفیف نایافتنی با خواست ها و کشش های نفس اهریمنی از طریق خوار داشت و سرکوبی آن وجود دارد. بزرگان صوفیه در تعالیم خود ضمن برشمردن زیان های فراوان پیروی از نفس، مریدان را به برقراری رابطه ای روحانی بین انسان و خدا، به هدف تهذیب اخلاق و پرهیز از ریا و ظاهرسازی تشویق می کنند. این اخلاط و مواد انسان ساز به صورت معجونی مفرّح و شفابخش، چاشنی برنامه های تعلیمی و تربیتی این مجالس برای ارشاد مریدان بود.
مطالعه در تعالیم ابوسعید نشان می دهد که وی در همه کارها و گفتار خود یک مسأله را اساس قرار داده و آن “اجتناب از نفس” و مبارزه با “ریا” است، ابوسعید در زندگی خویش این نظر
را تا سر حد کمال اجرا نموده و به آن عمل کرده است. وی در سراسر عمر خویش، حتی یک بار کلمه “من” را به کار نبرده و در مکالمات و ارتباط روزانه، از خود به “ایشان” تعبیر می کرده و این “ایشان” از غیبت “من” و دوری از “نفس” خبر می دهد و حتی در محاورات عربی نیز از ضمیر متکلم وحده “اَنا” پرهیز می کرده و “هُم” را به جای آن به کار می برده است.245
ابوسعید معتقد بود که همه رنج های انسان از اهمیت دادن به خودخواهی و کشش های نفس است و همه مشکلات خود و مریدان را از طریق اخلاص و مبارزه با “ریا” حل می کرد و معتقد بود که همه رنج ها و مصائب انسان نتیجه خودخواهی و ظاهرسازی است و در رفتاری که ابوسعید با یکی از مریدان خود به نام حسن مؤدب دارد این نکته به خوبی روشن می گردد.246
فی الجمله اصل اولیه تعلیمات او نفی خویشتن خواهی، کشش های نفسانی، خودشیفتگی و سرانجام گامی فراتر نهادن از مزبله تاریک خاکدان “من” است که اساس تعالیم مجالس وی را تشکیل می داده به طوریکه محمد بن منور در حکایتی نقل می کند:
“شیخ یک بار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد. بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند. مردم می آمد و می نشست. چون شیخ بیرون آمد مقریان قرآن برخواندند و مردم بسیار درآمدند، چنانک هیچ جای نبود. معرّف بر پای خاست و گفت: “خدایش بیامرزا
د که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.” شیخ گفت: “وَ صَلّی اللهُ عَلی مُحمد وَ آلِهِ اَجمَعین” و دست به روی فرود آورد و گفت: “هر چه ما خواستیم گفت، و همه پیغامبران بگفته اند، او بگفت که از آنچ هستید یک قدم فراتر آیید.” کلمه ای نگفت و از تخت فرود آمد و بر این ختم کرد مجلس را.”247
در کنار این اصل اساسی در تعلیمات صوفیانه ابوسعید، خدمت به خلق، احسان، محبت، فداکاری، جان نثاری، بخشش و ایثار در راه حق، جایگاهی ممتاز و مقامی شامخ داشت. شیوه رفتار توأم با محبت وی در مجالس، شوق طلب را در نهاد جویندگان حقیقت و دوستداران تصوّف پدید
می آورد. ابوسعید در سایه خردمندی و روشن بینی خاص خود و نیز اخلاص و ترویج ایثار نقش اساسی در تربیت مردم ایفاء می کرد. از سراسر گفته های شیخ، صدق و صفا آشکار است. وی با قلبی سرشار از ایمان و فکری مملوّ از مصلحت خواهی و خیراندیشی، ریشه مفاسدی را که باعث گمراهی و عذاب روحی آنها می شد با تدبیر و هوشیاری به آنها یادآوری می کرد و سعی داشت که آن را از وجودشان برکَند. وی به مستمعان مجالس خود می آموخت که اراده و خواست خداوند بالاتر و برتر از هر نیرو و قدرتی است. و هر چه که مشیّت خداوند بر آن قرار بگیرد انجام می پذیرد و هر آنچه را که خداوند نخواهد و اراده آن را نکند انجام نمی پذیرد. و در نهایت تقریباً در اکثر مجالس محتوای سخنان شیخ به گونه ای جنبه ارشادی و تربیتی دارد که جمال الدین ابوروح و محمد بن منور تحت حکایات بسیار متعددی به جنبه های ارشاد، نصیحت، تربیت مریدان و حتی عوام، توسط شیخ در حین برگزاری مجالس وعظ اشاره کرده اند. از جمله جمال الدین ابوروح چنین نقل می کند:
” یک روز شیخ ابوسعید در مجلس گفت: “ما به نیشابور بودیم. به روستا بیرون شدیم. در آن روستا دیهی است. تربت پیری عزیز در آن دیه. آنجا رفتیم و زیارت کردیم و آسایش عظیم یافتیم… پرسیدیم که “هیچ کس مانده است که این پیر را بدیده است؟” گفتند: “یک کس مانده است”. طلب کردند و آوردند، پیری بود معمّر. گفت: من کودک بودم که این پیر را دیدم و هیچ سخن از وی یاد نیست الاّ آن که یک روز در خانقاه او بودم، درویشی درآمد و گفت: “یا شیخ! بسیار دویدم و قدم فرسودم و بسیار طلب کردم، نه آسودم و نه آسوده ای را دیدم.” پیر متغیّر شد و گفت: “یا عاقل جوان چرا آنِ خویش در باقی نکردی تا هم بیاسودیی هم به تو بیاسودندی.” ما گفتیم… ورای این سخن نیست. پس شیخ روی به جماعت کرد و گفت: همه وحشت ها از نفس است اگر تو او را نکشی او ترا بکشد. اگر تو او را قهر نکنی، او تو را مقهور و مغلوب خود کند”248.
محمد بن منور در این حکایت، نمونه ای از ارشادِ خلق را که بسیار زیبا و دلنشین است این گونه روایت می کند:
“در آن وقت که شیخ ما، قَدَّسَ اللهُ روحَه العَزیز، به نیشابور بود، یک سال مردمان سخن منجمان و حُکمی که ایشان کرده بودند بسیار می گفتند و عوام و خواص خلق به یک بار در زبان گرفته بودند که امسال چنین و چنین خواهد بود. یک روز شیخ ما مجلس می گفت و خلق بسیار آمده بودند، چنانک معهود مجلس او بوده است. و بزرگان و ائمه نیشابور جمله در آنجا بودند. به آخر مجلس شیخ ما گفت: “ما امروز شما را از احکام نجوم سخن خواهیم گفت.” همه مردمان گوش و هوش به شیخ دادند تا چه خواهد گفت. شیخ گفت: “ای مردمان! امسال همه آن خواهد بود که خدای خواهد همچنانک پار همه آن بود که خدای، تعالی، خواست. … ومجلس ختم کرد. فریاد از خلق برآمد.”249
مولانا نیز در مجالس خود به ارشاد و تربیت مریدان و حاضران در مجلس می پرداخت و سعی داشت بسیاری از مسائل که لازمه تربیت مریدان بود را در جلسات وعظ و تذکیر خطاب به جمع بیان دارد و بدین ترتیب مجالس محلی مناسب برای این امر بود و تمامی حاضران در مجلس مورد ارشاد و راهنمایی قرار می گرفتند و به دلیل ارادتی که نسبت به مولانا داشتند همه سخنان او را با گوش جان می پذیرفتند و سعی می کردند آن را سرلوحه زندگی خود قرار دهند. از آن جمله در مجالس سبعه مولانا با طرح داستان ها و حکایات و روایات گوناگون به ارشاد و موعظه و تربیت حاضران مجلس می پردازد:
“آورده اند که روباهی در بیشه ای رفت. آنجا طبلی دید آویخته در پهلوی درخت افکنده، و هر باری که بادی بجستی، شاخ درخت بر طبل رسیدی، آواز بلند به گوش روباه آمدی. روباه چون بزرگی طبل بدید و بلندی آواز بشنید، از حرص طمع در بست که گوشت و پوست او در خور شخص و آواز او باشد. همه روز تا به شب بکوشید و به هیچ کاری التفات نکرد تا به حیله بسیار به طبل رسید که گرد طبل خارها بود و خصمان بودند. چون بدان جا رسید و آن را بدرید، هیچ چربویی نیافت. همچون عاشقان دنیا به شب هنگام مرگ، نوحه آغاز کرد که:
صیدم بشد و درید دام این بتر است

می، دُرد شد و شکست جام این بتر است

دل سوخته گشت و کار خام این بتر است

دین ضایع و دنیا نه تمام، این بتر است”250

و افلاکی نیز چنین روایت می کند:
“همچنان منقول است که خدمتِ مولانا شمس الدین ملطی گفت که روزی حضرت مولانا در مدرسه خود معانی می گفت؛ در اثنای معرفت فرمود که من شمس الدین را عظیم دوست می دارم، اما یک عیب دارد؛ … فی الحال من بنده سر نهادم و تضرّع عظیم نمودم که عجبا آن عیب چه باشد؟ فرمود که آن که در هر وجودی تصوّر می کنی که خدا آنجا است و در پی آن خیالِ بی حقیقت می دوی:
چون بسی ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نشاید داد دست

چون ترا آن چشم باطن بین بود

گنج می پنداری اندر هر وجود

همانا که به صدقِ ت
مام از آن حالت استغفار کردم.. مرا در اوایلِ کار عادت چنان بود
که گردِ تمامت اکابر و شیوخ و گوشه نشینان و درویشان می گشتم و استمداد و استعانت
می طلبیدم… چون حضرت مولانا آنچه نمود و دیده مرا گشود، از صحبت همه شان تبرّا نموده و حقیقت حق را معیّن دیدم و سرِّ آن حقیقت بر من مبیّن شد.”251

4-1-2 تفسیر قرآن

یکی دیگر از کارهای علمی صوفیان تفسیر قرآن مجید است، مریدان مبتدی و معمولی
به حفظ کردن و آموختن و قرائت آن می پرداختند و صوفیان دانشمند آن را تفسیر و در فهم نکات آن دقّت خاص به کار می بستند و به منظور تطبیق مقصود خویش با مدلول قرآن بدان استناد می جستند و چون کار صوفیان بیشتر توجه به اخلاق و معنویات انسانی بود بیشتر به آیاتی توجه داشتند که از باطن آدمی و احوال او سخن می گوید و از روی تفسیر آیات

دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید